قهرمان ميرزا عين السلطنه

6842

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آورد . ايستاديم و بناى سؤال را گذاشتيم . گفتند آژان به جمعيت بيرون با باطوم حمله آورد ، اين است فرار مىكنند . من ياد آن « چو » ميدان توپخانه افتادم و چند نفرى را همراه كرده فرياد زدند برنگرديد برنگرديد . چه شده ، چه خبر است ، مردم ايستادند . ده دقيقهء ديگر نگذشته بود كه ديديم جمعيت فرارى زيادتر شد و كم‌كم مجروح از قبيل سر شكسته ، صورت خونى ، بازو زخمى ، بىكلاه ، بىعبا ، بىكفش ، سردارى پاره شده ، كلاه دريده ، چين سردارى دريده مىرسيدند و جمعيت سابق هركدام آنها را احاطه كرده بناى صحبت و تحقيقات را مىگذارند . ما هم داخل هر جوقه شده و بناى پرسش را گذاشتيم . معلوم است . ورود سردار سپه و بيرون كردن مردم هركدام قسمى حكايت مىكردند . جز آن‌كه متفق القول بودند كه به محض آن‌كه رئيس الوزرا داخل بهارستان شد دو دسته نظامى متعاقبش آمد و با چشمهاى خون گرفته گفت اين پدرسوخته‌ها براى چه اينجا آمده‌اند . اين پدرسوخته‌ها كارشان چيست . بيرون كنيد و خودش با چوب دست خودش اول شروع به زدن كرد ، با هرچه قوه و قدرت داشت . آن‌وقت صاحب‌منصب با شوشكهء نظامى ، با سرنيزه افتادند به جان ما مردم بىاسلحهء فقير . آن‌وقت سرسر ، كلاه كلاه . يك پدرسوخته هم دم در با شمشير ايستاده بود و مىگفت يكى يكى خارج شويد و هركس تخلف مىكرد به هر جاى او مىرسيد شمشير را مىزد . آن‌طور ما را از داخل باغ بيرون مىكنند ، آن‌وقت حكم مىكنند يكى يكى و با نظام هرچه تمام‌تر از در بيرون برويم . خرابى كار حضرت اشرف تا چراغهاى خيابان روشن شد اين اوضاع [ بود ] و آمدن زخمى ، مجروح ، بىعبا ، بىكلاه ، بىكفش ، بىسردارى ، نصفه سردارى باقى بود . يقين است از هر سمت و هر خيابان همين امنيت و عدالت جارى شده بود ( زيرا بودند مردمان بافراست به اعلم كه جمعيت بسيار ديده بودند ، گفتند چهل الى پنجاه هزار جمعيت امروز در مجلس بود . ) ما آمديم خبرى به آقايان داده و همه مىدانستيم كار حضرت اشرف بد اندر بدتر شد . مجددا آمدم خيابان . جمعيتى دور خود جمع كردم گفتم نترسيد مجلس را توپ بستند ، اما كارى پيش نرفت . امروز با سرنيزه و شمشير زدند به طريق اولى كار پيشرفت نمىكند . همان است كه در بيرق نوشته بود . ارادهء ملت است . يك همچو آدمى مىخواهد شاه شود كه در وسط عمارت دار الامان و كعبهء آمال مردم را ريز ريز مىكند . سفارت